محمد تقي جعفري

311

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

ماه چهارده شبه است و نور رويش بروشنايى روز پيروز است كجاست آن غلام ما ؟ شايد گم شده است ، يا شايد گرگى او را دريده است . شايد هم اين آدم سفيد رو كه از دور مىآيد ، غلام ما را كشته و قضا و قدر وادارش كرده است كه شتر ، او را با خود بنزد ما بياورد . وقتى كه غلام نزديك شد ، خواجه از او پرسيد : تو كيستى ؟ تو از نژاد يمنى يا ترك زيبا رويى ؟ راستش را بگو ببينم : غلام مرا چه كرده‌اى ؟ اگر او را كشته‌اى ، بگو ، مكر پردازى راه مىانداز . غلام گفت : اگر غلامت را كشته بودم ، چگونه مىتوانستم با پاى خود پيش تو بيايم و خون غلامت بر گردنم تثبيت شود خواجه مىگويد : هرگز اين حرفهايت مرا نخواهد فريفت ، اين فن و حيله را كه با من به راه انداخته‌اى دور بيانداز حقيقت را راست و بىپرده در ميان بگذار . غلام من كو ؟ غلام گفت : اينك من غلام تو هستم ، دست عنايت الهى سفيد و روشنم ساخته است ، من صدر بارگاه نبوت را ديده و مانند ماه چهارده شبه و صاحب فضيلت و ارزش گشته‌ام . خواجه با شگفت بيشترى گفت : با تو هستم ، به تو مىگويم : غلام من كجاست ؟ تا حقيقت قضيه را نگويى ، از دست من رهايى نخواهى يافت . غلام گفت : حالا گوش كن ، بگويم : حقيقت امر چيست ، جريان خود را از آن زمان كه مرا خريده‌اى تا كنون به تو باز گو كنم ، تا بدانى كه من همان غلام تو هستم كه بوده‌ام . با اين تفاوت كه در گذشته شب تاريك بودم اكنون صبح روشنى از آن شب تاريكى سر بر زده است . رنگ ظاهرى من تغيير يافته است ، ولى جان پاك آدمى ، نه رنگى مىشناسد و نه ساير اركان و پديده هاى خاكى را . تن شناسان و صورت بينان اگر تغييرى در ظاهر ما داده شود به اشتباه افتاده ما را باز نمىشناسند ولى كسى كه هدفش آب خوردن است ، مشك و خم را كه جز وسيلهء نگهدارى آب چيز ديگرى نيست ، رها مىسازد . مردان جان شناس را با كميتها كارى نيست